دینا جون دینا جون، تا این لحظه: 17 سال و 1 ماه و 19 روز سن داره
دانیالدانیال، تا این لحظه: 11 سال و 8 ماه و 6 روز سن داره

دینا و دانیال غنچه های مامان و بابا

ماه پنجم دانیال

دینا مشغول آب بازی در فشم وقتی دینا آب بازی می کرد دانیال تاب بازی می کرد هر وقت می ریم فشم دینا باید آب بازی بکنه ولی دانیال اصلا از آب بازی خوشش نیومد و گریه کرد ...
4 مرداد 1394

ماه چهارم دانیال

یه مدته نتونستم به موقع بیامو برای دختر و پسرم عکس بزارم آخه آقا دانیال همه وقتمو پر کرده اینجا آبجی رفته  بازی و دانیال کوچولو هم خوابیده دانیال عادت کرده موش کوچولوشو بغل کنه تا خوابش ببره دینا گلی در فشم دینا و ترمه تعطیلات خردادو رفتیم شمال این عکسا برای تو راهه آخر هفته فشم با بچه های فامیل دانیال و محمد امین تولد 4 ماهگیه دانیال البته خودش خواب بود دانیال واکسن 4 ماهگیشو زد و دو روز تب کرد و گریه می کرد دینا در شهربازی الماس ...
4 مرداد 1394

سفر مشهد

اواسط اردیبهشت دانیال برای اولین بار رفت مسافرت.بردیمش مشهد زیارت امام رضا.تو اون چند روز خیلی بد قلقی کرد و گریه کرد مشهدم همش باد و بارون و طوفان بود اما بازم بهمون خوش گذشت دینا خانوم هم چادر مشکی خرید وبا چادر حرم می رفت دانیال توی حرم وقتی عروسکشو براش تکون دادم برای اولین بار دستاشو بالا اورد و عروسکو گرفت دینا خانوم اونجا رفت سرزمین عجایب تو الماس شرق و حسابی بازی کرد ...
7 خرداد 1394

ماه سوم دانیال

دانیال از روز 55 ام شروع کرد به لبخند زدن و هر روز بیشتر می خندید الان که می نویسم خنده صدا دار می کنه و خیلی هم خوش اخلاقه البته اگر یه کوچولو محلش ندیم این شکلی می شه وقتی هم این عروسکای موزیکالو براش روشن می کنم کلی ذوق می کنه و دست و پا می زنه وقتی دمر می زاریمش سرشو بالا می یاره قربون خنده های قشنگت بره مامان دینا و دانیال رفتن فشم و کنار شکوفه های گیلاس عکس گرفتن یه روز دینا با باباش رفت دنیای بازی و کلی بازی کرد منو دانیالم موندیم خونه و کلی بازی کردیم.طبق معمول هم دینا صورتشو نقاشی کرد و یه تاج خرید مو های دانیال داره در میاد آبجی دین...
7 خرداد 1394

جشن نوروزمدرسه دینا

دینا جونم یادم رفته بود عکسای جشن نوروز مدرسه تو رو بزارم تو توی نمایش سفره هفت سین نقش سکه رو داشتی و این شعرو می خوندی من سکه ام چه زیبا زینت جیب آقا به افتخار نوروز می شم فراری روز عید شما مبارک عید شما مبارک ...
7 خرداد 1394

آتلیه دوماهگی دانیال

روز 27 فروردین بچه ها رو بردیم آتلیه.می خواستیم دانیال خواب باشه و عکسای خواب ازش بگیریم اما تا لختش کردیم بیدار شد و حسابی هم سر حال بود اما نزاشت بیشتر از این ازش عکس بگیریم عکسای دو تایی اینجا دانیالو تا می زاشتیم زمین گریه می کرد برای همین مجبور شدیم با پستونک عکس بگیریم اینم عکس خانوادگیمون البته با سختی گرفتیم چون دانیال خسته شده بود و همش گریه می کرد   ...
11 ارديبهشت 1394

ماه دوم دانیال

آقا دانیال مشغول تفکر دینا کنار داداشش نقاشی می کشه و مواظب داداششه بالاخره سال 94 اومد و ما یه عضو جدید تو خونمون داریم و از بودنش خیلی خوشحالیم. این عکس لحظه سال تحویله که نصفه شب بود.دانیال خیلی وقت بود که خواب بود ولی دینا تا نیم ساعت قبلش بیدار بود و لی دیگه طاقت نیاورد و خوابش برد.عید امسال ما به خاطر دانیال جایی نرفتیم و خونه بودیم آخه خیلی کوچولوه و تو مسافرت اذیت می شه دینا و عیدیش در کنار سفره هفت سینمون دینا در کنار سفره هفت سین مامان سهیلا اینم عیدی های مامان سهیلا و بابایی دایی حسن به دینا دانیال داره می ره بیرون گردش پسر کوچولو بغض کرده ...
28 فروردين 1394

روزهای اول دانیال

بالاخره اومدم تا عکسای دانیالو بزارم.این روزا خیلی وقتم کمه الانم دانیال خوابه و از فرصت استفاده کردمو اومدم این عکسا روز تولد دانیاله تو بیمارستان بهمن دانیال از پیش فرشته ها این هدیه رو برای خواهرش آورد اینم اولین عکس 4 نفری ما دانیال اومد خونه این عکس مال دو روزیه که دانیال برای زردی زیر لامپ بود خیلی روزای بدی بود کلی غصه خوردیم براش روز هشتم  رفتیم خونه مامان سهیلا و یه هفته اونجا بودیم این نی نی کوچولو محمد امین بچه دختر خالمه که یک ماهو نیم از دانیال بزرگتره واومده دیدن دانیال از روز دهم دانیال بی خوابی هاش شروع ...
8 فروردين 1394

دانیال به دنیا اومد

بالاخره  آقا دانیال ما به دنیا اومد اما یه کمی عجله داشت .ما منتظر بودیم که پسرمون 20 اسفند بیاد اما آقا پسرمون دوست داشت بهمن ماهی بشه اونم چه روزی روز 22 بهمن.پسرمون دوست داشت انقلابی هم بشه.خلاصه انقد ما رو غافلگیر کرد که نگو.با وجود اینکه 8 ماهه دنیا اومد اما خدا رو شکر کامل و سالم بود اما خیلی کوچولو و ریزه میزه است..وزنش 2 کیلو و 450 بود و قدش 47 و دور سرش 33 سانت.الان که دارم می نویسم دانیال کوچولو 15 روزشه و یه کم جون گرفته و بزرگتر شده البته یه مقدار زردی گرفت و دو روز زیر اون لامپا بود که حسابی غصه خوردیم و برامون سخت بود اما خدا رو شکر خوب شد.دینا هم این روزا حسابی خوشحاله و با داد...
6 اسفند 1393

شب یلدا

امسال دو بار شب یلدا گرفتیم اولی خونه عمه طاهره چند شب قبل از شب یلدا دومی هم خونه مامان سهیلا در شب یلدا که هر دو خیلی بهمون خوش گذشت عکسای خونه عمه این سفید برفی و هفت کوتوله رو بابا رضا همون شب بهت هدیه داد.اون بسته ها هم پر از خوراکی های خوشمزه برای هر نفر بود اون شب کلی به تو و پوریا خوش گذشت.کلی با هم بازی کردین و رقصیدین تازه لباس شمالیتم اورده بودی تازه برای عمه تولدم گرفتیم اینم کیکش اینم چند تا عکس از خونه مامان سهیلا از دینا و ترمه و محمد علی البته اون دو تا فسقل نمی زاشتن ازشون عکس بگیرم مخصو صا محمد علی که حسابی شیطونه شما سه تا افتاده بودین به جون انارا و داشتین همشو...
10 دی 1393